ناشناس آبی

با دگران گر به مهری باش ، بی مهری ات بیشتر به ما رسد و بس

قصه یک قتل 5

قصه یک قتل 4 را از اینجا بخوانید

----------

وسط یک گردش پر از لذت بلند میشود

به بهانه دستشویی میرود 

کمی دور

پشت بیشه ها

بیلچه را برمیدارد

میکند

چشمانش کاسه خون است

میکند

رگ های دستانش به شدت خودنمایی میکند

میکند

یک قبر میکند

بزرگ . زیبا . جادار

حالا قبر حاضر است

صدایش میزند .. بلند و رسا

مونیکااااااااااا...

منتظر میماند ..

یک دختر به دنبال عشقش هراسان میگردد ..

پسرک از پشت میرسد

یک دستش حلقه به کمر دختر

دست دیگرش روی دهان دختر

با زور او را به داخل قبر میراند

چشمانش کاسه خون است

خاک میریزد

چشمانش کاسه خون است

فریاد میزند

به او گوشزد میکند گفته بودم دوستت دارم

فریاد میزند

گفته بودم من تو را کامل میخواهم

فریاد میزند

گفته بودم تو را نصف نصف با کس دیگری نمیخواهم

فریاد میزند

و تو عوضی گفته بودی اگر از من خلافی دیدی مرا بکش

گفته بودم . گفته بودی .

نگفته بودی ؟

خاک میریزد ..

چشمانش کاسه خون است

دخترک گریان ..

صبر کن .. توضیح میدهم .. عزیزم .. صبر کن ..

شاید باید صبر کند

اما شیطان در آن حوالی این منظره را تماشا میکند

و افسوس

که دیگر خاک ها ریخته شده

فریاد ها زده شده

قبر پر شده

گریه و ناله دخترک دیگر به گوش نمی آید ...


او او را کشته است ..

او هم او را کشته است ..

و من

راوی این داستان بودم

من

او را کشته بودم.


+پایان


امضا.ناشناس آبی

قصه یک قتل 3

قصه یک قتل 2 را از اینجا بخوانید !
----------
عزیزم همه چیز را برداشتی ؟
ساندویچ ها ؟ زیرانداز ؟ سازدهنی ؟
+آره .. همه چی حاضره بریم
بریم عقب تر
بریم دور تر
یک گردش عالی در جای دبش ! ..
کمی ساز زدن و لذت از طبیعت
-مونیکا ؟
+ جانم؟
-تو چند سالت شد ؟
+18
-ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی ؟
+نه چی ؟
-اگه ازت بپرسن کافی نیست اینقدر زنده موندی ؟ چی میگی ؟
-چرا اینو میپرسی؟؟؟
+همینطوری...
-اگه جواب بدم نه منو میکشی ؟!
میخندند ! ..قهقهه میزنند ..
آری .. آری ..
او
او او را کشته است !

امضا.ناشناس آبی

قصه یک قتل

لیوان آب را روی میز به سمتش هل میدهد
نگاهش به زمین آویزان است
دستان لرزانش را دور لیوان حلقه میکند ..
اگر جای لیوان بودم از شدت فشار حتما میمردم ..
چند روزی میشود که چیزی نخورده اما هنوز قدرت دارد
اشک میریزد
و ساکت است
چیزی نمیگوید
می آیند جلو .. چند سیلی به صورتش میزنند و او را مجبور میکنند از خاطره تلخش بگوید
از یک گردش دو نفره در مزرعه بلال
او نمیتواند بگوید
فقط گریه میکند
داد میزند
شدت سیلی ها بیشتر میشوند
میخواهم جلو بروم
بگویم نکنید
جلویشان را بگیرم اما نمیتوانم ..
در یک لحظه همه جا را سکوت فرا میگیرد
شروع میکند
من کشتمش .. من کشتمش .. من کشتمش چون منو کشته بود ..
آری .. او را کشته است ..
در مزرعه بلال هم کشته است ..
قصه یک قتل که دیگر اینقدر ذوق داستان شنیدن ندارد ..
او او را کشته است....

امضا.ناشناس آبی

بعد از رفتنت

قشنگ یادمه اون شب رو ..
21:45 دقیقه بود ..
تو حرفاتو قشنگ میزدی .. مثل همیشه
خیلی قشنگ .. روان و شمرده شمرده ..
بعد هم چمدونت رو بستی و رفتی
بدون اینکه قانع شم
بدون اینکه دلیلی بیاری واسم
و بعد از رفتنت
باران چه شدتی گرفت .. فکر کردم برمیگردی .. چون خیس میشدی
چتر هم که نداشتی .. منم نداشتم .. ما همیشه زیر بارون دوتایی میرفتیم
بیچاره بارون که اون شب فقط یکی از ما رو داشت ..
بعد از رفتنت
کسی اومد داخل
در گوشم گفت
تو دیگه نمیتونی خوب بخوابی
تو دیگه نمیتونی خوب غذا بخوری
نمیتونی رو فرم باشی
نمیتونی باانگیزه و شاد باشی
تو خم میشی
پیر میشی
افسرده میشی
پشتکارت از بین میره
زدم در گوشش ....
آره زدم در گوشش .. محکم زدم ..
اما نفهمیدم اون تقدیر بود ..
و یکی محکم تر ازش خوردم . .
افتادم روی مبل
و بیهوش شدم .. دیدم تو رو
که توی یه جنگل
با یه لباس سفید عروس
داشتی قدم میزدی
و میخندیدی
و بعد از رفتنت
این شد تمام کار من ..
مرور خواب و خیال های تو
و تقدیر بهم گفته بود و من گوش نکرده بودم
اما بعد از رفتنت
من دیگر هیچوقت من قبلی نشدم....


امضا.ناشناس آبی

انگار ..

انگار برف می آمد
نگاهی به ساعتت کردی
نشستم بند کفش هایم را محکم کنم
حواسم به تو نبود
انگار تو برای من صبر نکردی
و رفتی
انگار تو انکار کرده بودی عشق من را
همان روزها
همان روزهای سرد
سرد و زمستانی
انگار ...

امضا.ناشناس آبی

دردناک بودی .. اما شیرین !

تو هر لحظه تو ذهنم تکرار میشی
تکرار میشی
اما تکراری نه ..
یادش بخیر اون روزا ...
بغلت میکردم
به شونه ام میخوردی
به روت هم که میاوردن
رو پنجه های پات وامیستادی
و موهامو میکشیدی
اخ....
اخ که چقدر زود گذشت
و چقدر میخواستم زود بگذره ..
درد میکرد خب .. محکم میکشیدی
با اون دستای کوچیکت
میخاستم زود بگذره و از چنگت خلاص شم
چه میدونستم وقتی بگذره و از دستت فرار کنم
تو دیگه نیستی
چه میدونستم .. قدر ندونستم اون لحظه ها رو
حالا انگار منو از موهام دار زدن
و من درد دارم
انگار رو پنجه پات واستادی
دستای کوچیکت رو دراز کردی
و موهامو میکشی
میکشی . میکشی .. میکشی ...
اخ که چقدر دردناکه ...
ولی من چشمامو میبندم
فکر میکنم هستی
فکر میکنم اینجایی
و تحمل میکنم ..
چون بودنت رو به هر چیزی ترجیح میدم
به درد کشیدن موهام .. به درد نبودنت ..


امضا.ناشناس آبی

در دسترس نیست ...

ببین من تو رو خیلی دوست داشتم
اینو امشب اعتراف میکنم
من تو رو خیلی دوست داشتم
دوست داشتم
از همون روزی که تو زندگی و روزای غمگین من پدیدار شدی
از همون دور دوستت داشتم
همونقدر که در دسترس نبودی ..
انگار برای من تو این دنیا فقط چیزایی که در دسترس نیستند خوب و خوشایند بودند...
ببین من تو رو خیلی دوستت داشتم
همه چیزت رو دوست داشتم
از نخ های رنگی که دور هندزفریت پیچونده بودی
تا تارهای موی سفیدت
دوستت داشتم
وقتی در دسترس نبودی ...
تو هم منو دوست داشتی .. تو هم همه چیز من رو دوست داشتی
با همه فرق داشتی
من خیلی دوست و رفیق داشتم
اما همه با تو من رو دوست داشتن
انگار یه ترکیب خارق العاده بودیم .. من کنار تو شاد بودم و جذاب ..
وقتی در دسترس بودی ..
آره ..
وقتی عاشقم کردی
وقتی مطمئن شدی دلم گرفتارت شده
دیگه روز به روز کنارم با استرس قدم میزدی .. نمیدونم شاید نگران بودی که کسی تو رو با من نبینه ..
شاید از همون روزی که اس ام اس هات زیاد شد و میون صحبت هامون هی نوتیفیکیشن میومد واست
من باید میدونستم
تو داری از دسترس خارج میشی ..
آره .. تو مطمئن شدی که دوستت دارم و نمیتونم فراموشت کنم
و شاید با خودت گفتی هر وقت بخوام هست .. چرا دیگه واسش تلاش کنم
چرا خودم رو خوشگل کنم که اون ببینه
چرا دلبری کنم واسش
یه روز بهم گفتی تو دیونه ایی ...
تو چشمات نگاه کردم ... نگاه کردم ... اونقدر نگاه کردم که باور کردی دیوونه ترین پسر دنیا منم
میگفتی من اگه برم تو به روال زندگیت ادامه بده خب ؟ قول میخواستی که من عوض نشم ..
انگار طوری وانمود کنم چیزی نشده ..
صبح ها برم سر درس و دانشگاه و عصر ها پای گیتار و موسیقی ..
شب ها ول تو پارک ها ..
آره میگفتی ..
من صداتو از پشت تلفن هم دوست داشتم .. دلم میلرزید وقتی صدام میزدی زندگیم ..
وقتی میگفتی الو .. تو سر من همه واژه ها گم میشد ..
نمیدونستم چطوری کنار هم واژه بچینم و به زبون بیارم ..
حالا حدودا یک سال گذشته ..
تو از دسترس خارج شدی
حتی
وقتی بهت زنگ میزنم هم میگه مشترک مورد نظر در دسترس نیست ..
اما حتی اپراتور هم نمیدونه .. من در دسترس نیستم .. تو در دسترسی .. با یکی دیگه ..
و فقط میدونم این اپراتور برای من اینطوری میگه ... میگه تا دلم نلرزه .. باز گریه ام نگیره .. باز بغضم نشکنه ...
من بوق های تلفن رو وقتی شمارت رو میگرفتم هم دوست داشتم ... اما حالا ...
انگار هر چیزی که دسترس نبود قشنگ بود ...


امضا.ناشناس آبی

تو را دعا کردم ...

من دلم لرزید
لب هایم تو را زمزمه میکرد
سردم شده بودم
دست هایم در جیب کاپشنم بود و به خودم پیچیده بودم
دل من سردش شده بود
خودش را بهم پیچید
لب هایم تو را زمزمه میکرد
صدای اذان از مسجد سر کوچه کل شهر را پر کرده بود
من دلم لرزید
تو را دعا کردم ...


امضا.ناشناس آبی

سراب

حواسم نبود 

آخه من بی حواس ترین پسر دنیا بودم

و تو اینو نمیدونستی

منم نمیدونستم

وقتی دستام روی سیمای گیتار میرقصیدن

و تو روی چمن های مغزم میرقصیدی

حواسم نبود

تو از همون دور قشنگ بودی .. خوب بودی ..

کاش از همون دور عاشق هم میشدیم

و من فکر میکردم هستی .. همیشه هستی

تا اینکه بخوای بهم نزدیک بشی .. بهت نزدیک بشم

و ببینم آروم آروم .. نیستی ..

درست مثل یک سراب ...



امضا.ناشناس آبی.

هیاهو

آخرای آذر بود ..
و تو کل پاییز رو عاشقانه طی کرده بودی با من
هر جا نگاه میکردم
تو رو میدیدم
پارکها وقتی گیتار میزدم با رفیق هام .. انگار فقط یک نفر به جز من توی پارک بود و اون تو بودی
میدیدمت
حس میکردمت
از دور
از پشت درخت ها ..
تقریبا .. عاشقت شده بودم
که کاش نمیشدم ..
یعنی
تو خیلی خوب بودی هاا
غم و غصه های منو پاک میکردی
حال بدم رو خوب میکردی
اما هیچوقت قرار نبود تو عوض بشی
من داشتم عاشق یه لیلا میشدم
که نمیدونستم مثل لالایی مادرم گفته میشه و من به خواب عمیقی میرم
و وقتی پاشم از اون لالایی فقط یه صدا تو گوشم مونده ..
نمیدونستم قراره بعد ها اینقدر عذاب بکشم
کل پاییز رو عاشقانه با من طی کرده بودی و من بی تفاوت بودم
اما
تو اونقدر گرم بودی که حتی اومدن زمستون هم نتونست جلوت رو بگیره
و یخ من رو آب کردی
زمستون اون سال رو من عاشقانه طی کردم با تو ..
و میتونم به جرات بگم
بهترین زمستونی بود که من تا حالا دیده بودم
خیلی برف میومد و ما همش بیرون بودیم
من تنها زندگی میکردم .. تو هم مامان و بابات خارج بودن و با خاله ات زندگی میکردی پس زیاد محدود نبودیم ..
آدم برفی ساختیم سر هر کوچه .. یادت میاد ؟؟
چقدر قشنگ بود هاا ..
چقدر  قشنگ بودی هاا ...
:(
برف که میومد
حواست نبود من دارم عاشقت میشم
حواست نبود
و من
منم حواسم نبود
تو نمیخوای همیشه بمونی ..
نمیخاستی ...

امضا . ناشناس آبی
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan